X
تبلیغات
پشیمانی چاره ندارد

پشیمانی چاره ندارد

این وبلاگ مردانه است

به سلامت

 

فهیمه عزیزم      خداحافظ

                                          به سلامت

                         

حالا بیشتر از گذشته خوشحالم که خدا جای حق نشسته.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط مجید 

جای خدا

 

خدا جای حق نشسته

دیروز اینو مادرم می گفت. می گفت دو سال پیش یکی از همسایه ها در حق ما بدی کرد و تهمتی به ما زد که هیچ حقیقت نداشت. حالا بعد از دوسال همون ماجرا به سر دختر بزرگ خانواده آمده ولی اینبار واقعا اتفاق افتاده نه اینکه تهمت باشه.

مادرم با سربلندی میگفت خدا جای حق نشسته بدی گم نمیشه.

من نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت. چون اینقدر تعداد ناجوانمردیهام در قبال رفتار پرمهر فهمیه زیاد بوده که هرچقدر بهش محبت کنم جبران نمیشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:0  توسط مجید  | 

شکستن شاخ غول

آقایون .. خانما  من همیشه دلم برای فهیمه تنگه. باور میکنید؟

بعد از مدتی سر و کله زدن با خودم در مورد اینکه چه هدیه ای به فهیمه بدم پریروز شاخ غولو شکستم. فهیمه خیلی وقته میخواد ماشینشو عوض کنه. پریروز رفتم و یه ماشین خوشگل و کوچولو و مامانی براش خریدم. هر چند داشتن این ماشین باعث می شه که هر روز دیگه من نتونم برسونمش خونه اما خوشحالم که خوشحاله.

دیروز می خواستم ماشینو بهش تحویل بدم. قلبم داشت از سینه بیرون میآمد. خودم بیرون شرکت جلسه داشتم آخر وقت اداری  رفتم در شرکت و به فهیمه زنگ زدم. فکر میکرد نیستم پرسید کجایی مرد مومن!!!!!!!!!! فکرشو بکنید فهمیه بازم با من با شوخی و لبخند حرف می زنه. وای که چقدر دلم تنگ شده برای شنیدن این حرفای بی نظیر از اون خانم متشخص. گفتم من دلم برات تنگ شده نمیشه امروز بیشتر بمونی تا من بیام گفت آخه ... من ... حالا نمیشه... گفتم باشه. اشکال نداره و خداحافظی کردم. دو دقیقه بعد زنگ زد گفت مجید جان من صبر می کنم تا تو بیای. منم از سر شیطنت گفتم نه عزیزم تو برو دیگه . من نمی رسم و اون پائین منتظر موندم تا بیاد از در بیرون. همین که از در اومد بیرون آروم با ماشین پشت سرش رفتم و بوق زدم سرمو از ماشین بیرون کردم و گفتم خواهش میکنم به من افتخار بدید. تو ماشین جدید بودم واسه همین فهیمه ماشینو نشناخت اما اینقدر بوق زدم که برگشت و نگام کرد. خیلی جالب بود در یه لحظه قیافه ماهش از این رو به اون رو شد. آمد تو ماشینو شروع کرد به ناز کردن. ای بد بجنس تو منو سر کار گذاشتی و ... مبارکه ماشین باشه ..

منم که قند تو دلم آب شده بود اول دستای نازشو بوسیدم بعد همین طور که دستش زیر دستم روی دنده بود گفتم مبارکه صاحب ماشین ما که شوفریم الان فقط. (( همیشه وقتی که پیشش هستم یادمه روزهایی را که کنارش نبودم و حسرتهایی را که می خوردم حالا صد برابر قبل لذت می برم.))

بهرحال وقتی بی نظیرم حسابی منو سوال پیچ کرد گفتم که این ماشین خودته. ....

براش یه نامه نوشته بودم که توی داشبورد گذاشتم.

" فهیمه عزیزم . این گناه تو نیست که اینقدر خوبی و من به دوست داشتن تو اینقدر نیاز دارم. این افتخار منه که ترو تو زندگیم پیدا کردم. من از تو هیچی نمی خوام به جز اینکه بذاری دوستت داشته باشم و عشقمو به تو ابراز کنم. من بسیار گناه کردم اما اگر مهر تو نبود چه بسا گناهکارتر از این بودم. تو به من ارزش دادی چون با محبتت به من قسمتی از انسانیت را نشون دادی که هیچکس دیگه نشون نداده بود. قبل از تو و بعد تو هیچکس اینچنین شوری در وجود من ننداخت. حالا که این شور را به من بخشیدی به من مهلت بده تا برای همیشه با تو بودن تلاش کنم. اما هیچوقت هیچ چیز نمی تونه ترو مجبور کنه با من بمونی. منی که حالا معنی با تو بودن را با تمام وجودم میفهمم. هیچ چیز در این دنیا ارزش اونچه را که تو به من بخشیدی نداره. این بازیچه ها فقط بهانه ای برای گفتن دوستت دارم هستند. فهیمه دوستت دارم و وقتی به تو به چشمهای درخشان تو نگاه میکنم با وجود تمام پشیمانی که رگ و پوستم را می سوزونه افتخار میکنم که دوباره روبروی توام. وقتی من تونسته باشم اندازه عشقم را به ابراز کنم و پشیمانیم را از آزارهای که به تو روا داشتم به تو نشان بدم دیگه نگران رفتن یا موندنت نیستم. اما به من اجازه بده تا روزی که از ته قلب به من بگی بخشیدمت و عشقت را باور میکنم. تلاش کنم"  

نه این نامه را تو داشبورد نذاشته بودم. اون یه نامه خصوصی بود!!

همیشه زبان از گفتن قاصره .همیشه کم میآره. من نمی تونم بگم از او چه چیزی به من رسیده که اینقدر ناب و بی شکسته. اما می دونم که من با قبل خیلی فرق دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:52  توسط مجید  | 

سوال بی جواب من

سلام مجدد

بابا شما منو از رو بردید. اما باور کنید من ناز نمی کردم. موضوع این بود که فکر می کردم حرف جدیدی نداشته باشم. من از حالا به بعد حرفای تکراری می زنم. اگه عیبی نداره چشم.ولی نخواید که فهیمه جان اینجا بیاد. اجازه بدید این اتفاق نیفته.

اجازه بدید همین الان یه چیزی بگم والا الان هیچ چیزی درست نشده. من فقط تونستم یه رابطه مجدد با فهیمه بسازم و فقط فرصت داشته باشم که حرفای ته قلبمو بهش بگم. فقط همین

ما الان یه مسائل دیگری داریم که اتفاقا همشو من باعث شدم. خدا را شکر میکنم که فرصت دارم در موردش باهاش حرف بزنم اما به خدا هیچی درست نشده. الان واقعا فکر میکنم پشیمونی فایده نداره وقتی که در چند ثانیه قلب مهربونتو مجروح میکنی و چندین سال طول میکشه تا اون جراحتو التیام ببخشی.

من حالا تازه دارم زمان پیدا میکنم تا نتایج اشتباهاتی را که کردم ببینم.

می دونم که همین الان با خودتون میگید این یارو خوشی زده زیر شکمش از رو سیری داره کار میکنه!!!!

برای اینکه بدونم منظورمو می دونید لطف کنید به یک سوال من جواب بدید:

چرا وقتی فهیمه را بغل کردم و می بوسم باید از من بپرسه: مجید منو دوست داری؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:37  توسط مجید  | 

این مکالمه نبود مکاشفه بود....

امشب دوباره گر گرفت آتش بی کرانه عشق و اشتیاقم به دست فرشته زندگی من..

دیشب دوباره از مادر بدنیا آمدم. دنیا آمدم با تمام سختی و مرارتی که یک جنین متحمل میشه. سخت و با فشار به دنیا می آید و در نهایت گریه ای از سر موفقیت...

من و فهیمه عزیز تر از جانم به مسافرت کوچکی آمدیم. اینجا شمال. هوا معرکه

بعد از یکسال دوری ظاهری. ما هر دو در این یکسال به هم فکر میکردیم و انگار فهیمه من از نفس من می فهمید که هر روز و روز براش دلتنگ تر میشم. او هم در این یکسال همیشه به من فکر میکرده حتی وقتی هلند بوده و گاهی فکر میکرده که چرا من به سراغش نرفتم....

امشب بعد از حدود یک ماه و ۲۰ روز که از آغاز مجدد رابطه میگذشت من افتخار در آغوش کشیدنشو بدست آوردم. چه افتخاری چه افتخاری چه افتخاری و چه رنجی کشیدم برای آغاز دوباره این خوشبختی.

فقط شما می دونستید که من تو این مدت چه بدبختیها داشتم و چقدر به خودم پیچیدم چه کارا کردم و چه حسرتها خوردم. اما فهیمه من از همه چیز خبر نداشت. وقتی تو راه شمال بودیم همش ذهنم درگیر بود که آیا بهش بگم در نبودنش چکار کردم یا نه. عقلم می گفت نگو و دلم میگفت از شرف بدوره که ندونه من الان اون مرد پاکی نیستم که قبل از این داشت.

می دونستم که خیلی دووم نمیآرم و از طرفی تحمل در آغوش نکشیدن دردانه زندگیمو هم ندارم.

بعد شام کنار دریا رفتیم. چه ساعتهای بدی داشتم. به فهیمه نگاه میکردم و از درون احساس سوزش داشتم نمی دونستم بعد از اینکه بفهمه منو ترک میکنه یا نه. ولی می دونستم اگه منو ترک کنه حقشه. اونوقتا که در نبودن اون با زنهای بی عشق همبستر می شدم به خودم حق می دادم و می دونستم که من فهیمه را هرگز در هیچ بستری گم نخواهم کرد. وجود شریفش را که به تمام معنا تبدیل به لذت می شد و به من تقدیم میکرد هرگز تکرار نمی کنم... اما حالا وقتی به چشمهای نجیبش نیگاه می کردم احساس میکردم حتی استخونام هم از پشیمونی پوک شده. مثل سگ احساس ندامت میکردم. نمی تونستم از ترس از دست دادن فهیمه به اعتراف فکر کنم از طرفی این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود که اگه بهش نگم نامردم.

به شیر مادرم قسم میخورم یکی از دردناکترین لحظات عمرو گذروندم تصمیم گرفتم بهش بگم اما از عکس العملش می ترسیدم. دیگه تصمیممو گرفته بودم به فهیم گفتم: عزیزم من یک کم سردمه بیا بریم ویلا اونجا یه چایی دبش بخوریم.

تو ویلا با چایی رفتیم تو تخت نشستیم آروم آروم داشت ضربانم بالا میرفت نمی تونستم چاییمو بخورم گذاشتمش رو میزو منتظر موندم دلبرم چاییشو تموم کنه. بعد درد زایمانم شروع شد: فهیمه خوب من  . مجید بد تو می خواد بهت بگه چقدر به تو نیاز داره می خوام بهت بگم وقتی نیستی چه بدبختیها به سرم میآد.و....اولین جمله اصلی را که گفتم چشمای فهیمه یه کم گشاد شد سرمو پائین انداختم همون لحظه از گفتنش پشیمون شدم اما دیگه دیر شده بود. بقیه اش هم گفتم اما دیگه به چشاش نگاه نمیکردم. ( به ذات خدا قسم می خورم اونموقع به خودم گفتم وای من یه روز چطور میخوام نزد خدا به اینهمه گناه اعتراف کنم) فقط ۱۰ دقیقه طول کشید اما همون ۱۰ دقیقه باعث شد که فهیمه من ۱ ساعت گریه کنه. یک ساعت بی قرار و غصه دار گریه کرد با اولین هق هق سعی کردم بغلش کنم. عضلاتشو منقبض کرد و اجازه نداد دستمو دورش بگیرم منم گریه ام گرفت. آقا در ۴۰ سالگی نیاز دارم بهترین کسمو بغل کنم اما نمیتونم.

میون هق هقش ازم پرسید چرا اینکارو کردی توضیح دادم دوباره پرسید چرا این کارو کردی  با شرمندگی دوباره توضیح دادم به من گفت : مگه منو دوست نداشتی؟؟   گفتم عزیزم خوبم خانمم( این کلمه آخر بی اختیار از دهنم پرید) تو که خودت دکتری می دونی من چطورم تو که می دونی کسی برای من تو نیست چرا می پرسی دوست دارم یا نه؟ تو که میدونی مردا... فهیمه پرسید: مگه نمی دونستی من دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  این جمله مثل آوار بود رو سرم.. گفتم اما تو که نبودی گفت : مگه نمی خواستی که باشم؟ پس چرا منو ندیده گرفتی!!

باور کنید این چند جمله برای من از تمام درسهای عرفان کاملتر بود. از درسهای انتظار کاملتر بود. سرم گیج رفت انگار از طبقه دهم سقوط کردم. از کنارش بلند شدم بهش گفتم بهترین من همه چیز تو برای من نابه. اگه میخوای منو ترک کنی برو حقته من لایق تو نیستم. اما بدون که تا وقتی که بدونم تو منو دوست داری ....

برای فهیمه دستمال کاغذی و آب آوردم. راحت شده بودم و از طرفی مجازات را هر چی که بود قبول کرده بودم. آمدم رو کاناپه نسشتم . تقریبا تا صبح بیدار بودم گاهی میشنیدم که فهیمه گریه میکنه یا آه عمیق می کشه. صبحانه بی صدای بی صدا خورده شد و بعد فهیمه گفت که میخواد بره جنگل. تنهام میخواست بره. سوئئچ و کارت سوخت را برداشت و رفت. تمام روز منتظر فهیمه بودم نیامد. ساعت ۶.۵ رفتم تو اتاق خواب داشتم بالشتها را که بوی فهیمه را میدادن مرتب می کردم که خوابم گرفت.

.......... نمی دونم چقدر طول کشید چند وقت بود که خوابیده بودم که فهیمه خوبم فهیمه مهربون دل نازکم آمد زیر پتو و ازم خواست بغلش کنم...

خدایا نذار از تو و بهترین بنده زمینت دور بشم.

 اگر مداوای بیماریم به همین خوبی پیش بره شاید بتونم همیشه درکنار عشقم بمونم اگر نه ....بذار بهش فکر نکنم  

این آخرین پست من بود. در هر حالی این پست را نوشتم که فهیمه عشق من تو اتاق کناری خوابیده و من سعادتمندترین مرد عالمم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:25  توسط مجید  | 

بدون ترتیب

فهیمه .فهمیه خوب من.

باورم نمیشه تو کنار منی. تو کنار منی عزیزتر از جانم

تو روح منی تو با من همسفر شدی. آمدی پیش من نشستی.

امروز وقتی داشتی آدرس یادداشت میکردی نگاهت میکردم

انگار ۶۰ ساله دلم برات تنگه. انگار ۱۰۰۰ ساله میشناسمت.انگار ۱۰۰ ساله ندیدمت. انگار دفعه اوله دارم نوشتنتو می بینم.

امشب وقتی داشتم شونه چپتو میبوسیدم مویرگای پوستتو احساس می کردم

امشب وقتی داشتم انگشتای پاتو می بوسیدم احساس میکردم تنت مور مور میشه. عزیز خوبم بخاطر بوسیدن من تن تو مور مور میشد. آخ که چقدر من خوشبخت بودم. فدات شم.

آخه ترو چطوری ساخته خدا که اینقدر خوبی. اینقدر دوست داشتنی هستنی.

چرا اینقدر تنت گرمه. اینقدر قلبت مهربونه. اینقدر منو دوست داری . آخه مگه من کیم که اینقدر تو منو خوشبخت میکنی؟

فهیمه من . به من کمک کن همون کاری را با تو بکنم که تو با من میکنی.

دردت به سرم. بذار باز هم پاهاتو ببوسم. نمی دونی چقدر از بودنت لذت میبرم فدای تو بشم.

من حرف زدنمو از یاد بردم. بذار بازم با تو باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:12  توسط مجید  | 

آغاز پر مشغله

سلام مجدد

این پست از ۲ بخش تشکیل میشه

۱. من و کارم

قبل از آغاز سال من به یک مسافرت سنگین کاری رفتم. سفری که خیلی خوب شروع شد و  به سختی به تیجه رسید. حالا ما در یکی از کشورهای همسایه یک دفتر نصفه و نیمه داریم که خیلی از مسائل دارویی اون کشور را حل میکنه. وقتی بر میگشتم احساس دلشوره داشتم . شاید چون بلافاصله باید می رفتم دبی و این موضوع برای اول سال و شرایط من یه مقدار ناجور بود. اما بعد متوجه شدم که جریان بدتر از اینهاست. دد سفری که به دبی داشتم متوجه شدم که شایعه ای مبنی بر بی حرمتی نسبت به مسافران یکی از هواپیماهای ایرانی به اتهام حمل مواد مخدر پیش اومده. به من گفتن که تمام مسافران را از زن و مرد برهنه کردن و تمام بدنشونو گشتن و متاسفانه در این مورد هیچ گونه حرمتی نگه نداشتن. در این میون زنان را بعد از تفتیش بدنی بدون اینکه اجازه بدن لباساشونو بپوشن فرستادن تو سالن. بدتر از همه اینکه این میون دختر ۱۵ ساله ای دچار جراحت شده و بکارتشو از دست داده. این ماجرا تکان دهنده بود. مخصوصا که بعد از شکایت وزارت خارجه اون بی شرفا هیچ جواب درستی ندادن و اعلام کردن این کار روتین است!!!

من دیگه نمی تونستم این ننگ را تحمل کنم که ما بیایم و کشور بی سر وته اونا را آباد کنیم جائیکه یه مشت سوسمار خور توش زندگی میکردن حالا بیان و به نوامیس ما اینطور بی حرمتی کنن. در نتیجه مشکلات استعفا شروع شد!!

آقایون تاجر که انگار هیچ درکی از جراحت وارده به مردم ندارن با من درگیرن که ای بابا هر روز ۱۰۰۰ نفر دارن میرن دبی یه روز از این ماجرا ها پیش میآد.. همه جا همینطور میشه... و از این تیپ اراجیف. اما من دیگه گوشم بدهکار نیست. من از یدیریت اون دفتر استعفا دادم و تهدید کردم که اگه کشش بدن از کارم تو دفتر تهرون هم در میآم.

هنوز این کشمکش و رفت و آمد ادامه داره و خوبه بدونید بعضی از همکارای شریف من منتظر این فرصت بودن تا منو یه جور کله پا کنن حالا از زمین جسته اومدن که بله داداش اگه جریحه دار شدی نباید بری دیگه.....

و این ماجرا هنوز ادامه داره...

۲. من و فهیمه جان

ما در این مدت تونستیم من دوتا دوست گفتگو کنیم. اول همش من حرف زدم و فهمیه فقط گوش کرد گاهی بین حرفای من برق اشک را تو چشماش می دیدم و گاهی بغض را تو گلوش. انگار انتظار نداشت یه مرد بفهمه که یک زن در رابطه ناراحت چه رنجهایی متحمل میشه و انگار از یادآوری زخمهایی که بهش زده بودم دوباره احساس درد میکرد..

فقط خودم میدونم وقتی سرشو پائین می انداخت و به خودش تسکین میداد که گریه نکنه چقدر دوست داشتم بغلش کنم و ببوسمش و بگم فهیمه من نمی فهمیدم باور کن.

چندین روز به این منوال گذشت. من بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم حرف داشتم تا قلبمو بهش نشون بدم و بگم بخاطر روزهایی که کنارم بود و حرفای معمولی می زد ولی اشتیاق از کلامش میریخت چقدر بهش بدهکار بودم...از بس براش حرف نزده بودم و احساسمو بهش نگفته بودم باور نمی کرد من می فهمم. گاهی اوقات تو چشمای خوشگلش برق می زد وقتی از عمق دوستیم براش می گفتم. ای خدا مگه این چه انتظاره بزرگیه که ما از زنانمون دریغ میکنیم؟

بعد از چند روز که من رفتم سفر و تقریبا همیشه این من بودم که تماس می گرفتم و روزمو با صدای مهربون فهیمه شروع میکردم یکی از روزا خودش بهم زنگ زد و فقط من می دونم که سعادت دنیا را به من دادن با این تماس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:5  توسط مجید  | 

سال 88

سلام به همه دوستان

سال نو مبارک

ما برگشتیم.

اما چون خیلی مشغولم چند ساعت دیگه انشالله پست جدیدو می نویسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:50  توسط مجید  | 

سال نو مبارک

تبریک زود هنگام منو بپذیرید

من به یک سفر می رم و شاید ۲۰ روز دیگه بر گردم.

حالم خوبه و فهیمه عزیزم هم خوبه.

اما با هم سفر نمی ریم....( قابل توجه کسانی که براشون مهمه کی با کی می ره سفر)

 

سال خوبی را شروع کنید.

همتون را دوست دارم و بعضی هاتون را بیشتر .....

امسال برای من سال خوبی بود همراه با درد فراوان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:47  توسط مجید  | 

باور نکردنی

 

کوتاه و شیرین:

من و فهیمه رابطه ای را شروع کردیم...

هنوز جای صحبت های عاشقانه نیست هنوز من حرف می زنم  تا روزی مطمئن شود که حالا با تمام جانم منتظر شنیدم حرفهای او هستم....

به همین زودی براتون می نویسم چطور این کارو کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:59  توسط مجید  |